نمیدونم...
نمیدونم...
بگم خداحافظ؟
شاید...
دیگه این به اصطلاح وبلاگ تعطیل شد.
دلت چه شد؟دلت چه شد؟
به باد رفت
تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت...
ز یاد رفت...
دیگه نمی نویسم مگر این که اتفاق تازه ای بیفته که نظرم رو تغییر بده.همه چیز برای من تموم شده.
خداحافظ.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط مشکی
|
داشتم یه آهنگ گوش میکردم از باخ.حیفم اومد لینک دانلودشو براتون نذارم.
Air on G string
لذت ببرید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط مشکی
|
بعد مدتها دیدمش.یادم نمی آد آخرین بار کی بود که دیدمش.
حوصله نداشت.یه کم هم عصبانی بود.
دلم گرفت.
به روی خودم نمیارم که دیدمش.آروم از کنارش رد میشم.همین جور وایساده.
سلام نمیکنه...سلام نمی کنم...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط مشکی
|
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط مشکی
|
مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی
**
جعبه جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی
**
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی
**
من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری
***
آفتاب را نمی شود
توی کیسه ای
جمع کرد و برد
*
ابر را نمی شود
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
آفتاب
توی آسمان
آفتاب می شود
ابرهم بدون آسمان فقط
چند قطره آب می شود
***
پس تو ابر باش و آفتاب
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم
***
شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من کنار او ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی
عرفان نظرآهاری
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط مشکی
|